ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم.
مجسم کن
مردي جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج مي شود. مرد نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. مرد با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...
با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن مرد شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.
با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه مرد مي گذارد و می گوید: شوخي کردم... زنت همون اولش مُرد!!!!
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1389/05/30
ساعت 1:11:42
جوابیه ای بر شعر منصور
منصور(1) چنین خواب گوارایت باد یک شورت مامان دوز به پاهایت باد اِشکم پُر ِ از کباب و خالی از غم در باغچه ای پر گل و مُل جایت باد ----- سر در بر بالشی پَرین(2) در سایه خورشید بتابد به تهَت(3) تا ...یه(4) قابل نبود هرچه مرا در جیب(5) است لیکن نکنم خرج برایت مایه(6) ----- با ماهرخی زهره جبین خو کردن از دور شمیم چنجه را بو کردن بالا چو رود فشار دل در معده رو سوی وی(7) و پشت به آن سو کردن ----- بسیار کنی حال چنین خواب نمودن ریلکس شوی وقت چنین مَشد غنودن اما نشوی اولترا خرسند(8) چنانکه یک لحظه¬ی ِ شادِ با محمد(9) بودن
1- منظور نظر منصور بوده است 2- مراد بالشی از جنس پر احتمال زیاد پر قو 3- منظور اندامهای تحتانی بدن (پا – زانو – ران و...) 4- این کلمه از بس خوانده شده بود در تمام نسخ قدیمی پاک شده است 5- به جون خودم منظور شاعر فقط پول بوده است 6- فقط پول منظور بوده است 7- مراد از وی همان ماهرخ زهره جبین است 8- اولترا خرسند یعنی مرتبتی از خرسندی که صرفاً اهل طریقت بدان دست می یابند 9- منظور شیخنا محمد استرابی قدس ا... روحه العزیز می باشد
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1389/05/12
ساعت 3:29:46
بز
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!". مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است، و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1389/05/06
ساعت 12:24:03
داستان واقعی
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه :
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1389/04/06
ساعت 9:22:43
آژانس شیشه ای
حتما همه فیلم زیبای آژانس شیشه ای رو دیدید دیالوگ های بسیار زیبایی توی این فیلم هست و یکی از اونها که به حال و هوای این روزها هم میخوره اینه:
وقتی که حاج کاظم اسلحه رو از دست سرباز گرفت و به سرایدار آژانس گفت برو در رو ببند یک نگاهی به سرایدار کرد و گفت: از من میترسی؟ سرایدار با قاطعیت گفت: نه! بعد از چند لحظه البته با قاطعیتی کمتر گفت: بله که میترسم تفنگ!! دستته
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1389/03/23
ساعت 8:19:34
ملوان زبل
حتما همتون کارتون هاچ زنبور عسل رو یادتون هست دیگه همون زنبوری که دنبال مامانش میگشت من یادم نمی آد که بالاخره مامانش رو پیدا کرد یا نه ولی یکی از دوستان که در پیدا کردن مامان هاچ بهش کمک می کرد توی تجسساتش تونسته مامان ملوان زبل رو پیدا کنه. ملوان زبل رو که یادتونه همون که عاشق اسفناج بود عکس مادرش رو برام ارسال کرده ببینید . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .